باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

هفته نگار شهریور 3

1392/6/25 18:02
نویسنده : مریم و حمید
211 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گََل دخترم ، تاج سرم

خوب جونم بگه برات ، شنبه 16 شهریور روز دختر بود که تبریکات موردنظر هم در وبلاگ هم در فیسبوک و هم فیس تو فیس به سمع و نظر خانم عرض شو فقط موند کادوی شما که چون اون روز عمه فائزه و حوریه جون و احسان جون اومده بودن دیدن شما فرصت نشد بخریم ولی رور بعد از خجالت شما در اومدیم

سلام گََل دخترم ، تاج سرم

خوب جونم بگه برات ، شنبه 16 شهریور روز دختر بود که تبریکات موردنظر هم در وبلاگ هم در فیسبوک و هم فیس تو فیس به سمع و نظر خانم عرض شو فقط موند کادوی شما که چون اون روز عمه فائزه و حوریه جون و احسان جون اومده بودن دیدن شما فرصت نشد بخریم ولی رور بعد از خجالت شما در اومدیم

عقشششششششششششش مامان لباس خوشملاتم که سفارش داده بودم رسید

و اینکه بالاخره آتلیه به ما وقت داد تا شما رو قبل از پایان 3 ماهگی ببریم ولی متاسفانه پنجشنبه و جمعه که بابا خونه باشه وقت نداشت و چهارشنبه 1/5 تا 4 عصر وقت داریم که باید تنهایی بریم

از روز قب وسایل و لباس هایی رو که می خواستیم ببریم آماده کردم و شب هم شما رو بردیم حمام ، خیلی ذوق و شوق داشتم

و کلی لباساتونو اول تو خونه امتحان کردم تا بالاخره انتخاب کردیم

چهارشنبه رسید و ما کلی کار داشتیم اون روز شما کمی بد خلقی میکردی و من نگران بودم اونجا هم سرحال نباشی ولی بابا حمید گفت شما از خونه بیرون بری خوب میشی که همینطور هم شد

این اولین بار در طول این مدت است که من و شما تنهایی از خونه میریم بیرون

محیط آتلیه خیلی خوب بود و خاله ها کلی ذوق شما رو می کردند و شما هم مثل همیشه با روی خندون ازشون استقبال می کردین و با خنده هاتون همه رو شاد کرده بودین طبق معمول همیشه همه عاشق موهاتون شده بودن

اول چندتا عکس با لباس گرفتین بعد هم خسته شدین و خوابیدین و عکسای خواب گرفته شد ، قربون دختر خوشگل خودم بشم که مثل فرشته ها میمونه

تازه 1 دکور جدید هم داشتن که با شما افتتاح شد

حسابی خسته شدی و تو راه خواب خواب بودی ، شب خونه خاله محبوبه دعوت بودیم که بعد از یک استراحت کوچیک رفتیم مهمونی .

این اولین بار هست که میری خونه خاله اینا هانیه جون و ساجده جون و فاطمه کوچولو هم اونجا بودند و کلی به همه خوش گذشت ولی چون وقتی اومدیم خونه از ساعت خواب شما گذشته بود تا ساعت 3/5 شب نخوابیدی

صبح پنجشنبه شما رو بردیم پایش برا قد و وزنتون چون دختر گلم امروز سه ماهش تمام شد ولی بخاطر شلوغی نوبت ما نشد بعد هم سه تایی رفتیم تره بار برا خرید این اولین بار بود شما رو می بردیم تره بار و کلی خریدکردیم چون دایی محمد امشب میرسه

مامان برا شام به افتخار دایی محمد لازانیا درست کرد

شما بیدار موندی تا دایی محمد اوم و بعد خوابیدی ، دایی محمد از امشب مهمان ماست و تو اتاق شما می خوابه

جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه برا انتخاب عکس رفتیم آتلیه و از اونجا هم رفتیم دنبال خاله مهوش و برا ناهار آوردیمش خونه و یه چلو کباب مشتی خوردیم که ابته از طریق شیر مامان به شما هم میرسه

بعد از ناهار مامان براتون کیک و ژله درست کرد تا براتون سومین ماهگردت رو جشن بگیریم

ولی شما بیقراری کردی و نشد با میز تولدتون ازتون عکس بگیریم

شب عمو حسام و خاله شکوفه و کیانمهر اومدن پیشمون که بالاخره 1 عکس با کیکتون گرفتیم

میز تولد عجله ایت

باران و عمو حسام

گلچین هفته و کارهای باران

میتونی وسایل سبکت رو مدت کوتاهی تو دستت بگیری و بالا و پایین بکنی

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان رهام
27 شهریور 92 18:49
سلام باران خوشگلم 3 ماهگیت مبارک عزیز خاله منتظر عکسای آتلیه ات هستیم
مریم--------❤
1 مهر 92 13:52
سلام عزیزم 3 ماهگی باران خانوم مبارک
صبا خاله ی آیسا
8 مهر 92 18:48
3 ماهگیت مبارک عزیزم